درباره شهید یوسفعلی مددی

                            شهید یوسفعلی مددی  شهید یوسفعلی مددی   ویژگیهای دوران کودکی و زندگینامه وی  : علاقه شدید به مجالس  اهل البیت و فراگیری مسائل دینی داشت و چندین مرتبه از روحانیونی که در ماههای رمضان و محرم برای تبلیغ به روستا می رفتند  جایزه گرفت . چهار سال بیشتر نداشت که از نعمت پدر محروم شد و پدرش دار فانی را وداع گفت .وی تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی در عشق آباد ادامه داد  اما به علت عدم تمکن مالی تحصیل را رها کرده برای تامین معاش خانواده به شهرهای تهران ، طبس ، گچساران ، دوگنبدان و اردکان مهاجرت و به کارگری مشغول شد . با اوج گرفتن تظاهرات علیه رژیم شاه او نیز مانند سایر اقشار انقلابی در راهپیما ییها شرکت می کرد . علیرغم اینکه تنها پسر نان آور خانواده بود و می توانست از خدمت سربازی معاف شود وقتی فهمید مادرش استشهاد محلی درست کرده که اورا معاف نماید  آن را گرفت و پاره کرد و در تاریخ 18/7/59 به  سربازی رفت بعد از  دوره آموزشی که در تربت حیدریه دید درگردان 104 لشکر 77 خراسان سازماندهی  و سپس به جبهه اعزام  شد . وی به عنوان بی سیم چی و منشی گروهان در عملیاتهای مختلف از جمله فتح المبین  ، ثامن الائمه  و طریق القدس شرکت نمود و در عملیات فتح بستان مجروح و به برای مداوا به تهران منتقل گردید و بعد از چند روز در تاریخ 18/9/1360 شربت شهادت را نوشید . پیکر پاکش به بخش دستگردان منتقل و با تشییع جنازه مردم حزب الله بخش دستگردان در زادگاهش روستای ون به خاک سپرده شد . خاطره  ای از شهید به نقل از همرزم او محمد علی صفر زاده دوره آموزشی ما در پادگان تربت حیدریه تمام شد . مسئول پادگان بنا داشت ازاو در امور دفتری پادگان استفاده کند و همان جا اورا نگه دارد  اما هرچه کردند او راضی نشد در پادگان بماند  و گفت من آمده ام  آموزش نظامی را فرا بگیرم و برای دفاع از میهن اسلامی  ، خودم  را به جبهه های نبر حق علیه باطل  برسانم . من به همشهریهای خود قول دادم که سر صدام را ببرم  و اصرار زیاد فرمانده  وی را قانع نکرد  و او بلافاصله به جبهه اعزام شد فرازی از وصیت نامه اکنون که پای در چکمه می کنم و آماده نبرد با کافران بعثی می شوم از خدا می خواهم که دستم روی ماشه نرود مگر به خاطر او و به یاد او ، زیرا هدفم الله  و مرادم روح الله و عشقم شهادت است . اگر چنانچه باخون من اسلام زنده می شود بگذار خون من ریخته شود . خدایا این خون ناقابل را از من قبول فرما . برادران و خواهران من اگر در این راه شهید شدم برای من هیچ نگران نباشید و هر وقت برمزار من آمدید ، اگر می خواهید که روح من شاد باشد گریه نکنید . اگر گشتم به خون غلطان مخور غم مادر نالان گلستان می شود ایران از این گلها که شد پرپر  
/ 3 نظر / 37 بازدید
بهروز سلمانزاده

خدا بیامرز همه شهدا رو

خدا رحمتش کند اولین و تنها شهید فعلی روستای بم را

شاید کمی دیر است ولی شنیدن آن خالی از لطف نیست . روزی سرد بود و هوا سوزش عجیبی داشت . موتور سواری را دیدم که مرکب به دست وارد چاهکم شدجلو رفتم و سلام کردم او یوسف مددی بود که از سربازی می آمد تا سری به مادرش بزند ولی موتورش پنچر شده بود .من اطلاع داشتم که دوره آموزشی را تربت حیدریه بوده ،پرسیدم هنوز هم تربت هستید . همانگونه که در حال بیرون آوردن لاستیک بود و دستهایش هم سرد شده بود ،گفت : دشمنان به کشور ما حمله کرده اند تربت می خواهم چه کار کنم . ودیگر سخنی نگفت من هم سکوت را اختیار کردم . روحش با بهشتیان محشور باد